خرید بک لینک
سرزمین شیاطین را هیچ بندهء خدایی ندیدهاما فکر کنم هر جا آتشی هست نور هم باید باشدهیچ کس آتشی را ندیده بی نور یا که بی فروغسرزمین شیاطین اگر همه آتش و دود باشدفکر کنم حسابی سر و تهش پر از نور باشد این

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 دی 1397 ساعت: 14:26

آبلوموف را تمام کردم. برایم سخت است به راحتی همه ابعاد آبلوموفیسم را یک بیماری بدانم. فکر می کنم این رمان قرن نوزدهمی هم به این وضعیت با حیرت نگاه می کرد. وقتی نامزد آبلوموف، وقت رها کردنش، رویای خودش

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 دی 1397 ساعت: 14:26

رویای بابل* را می خوانم. شاید برای کسی که تجربه زندگی تمام وقت با دنیای داستان نویسی را نداشته باشد کتاب در مورد مالیخولیا و خیالاتِ نیمه مجنون فلک زده ای به نظر برسد ولی برای من یاد آور حس آن دوران است که در فضای کشف جهان داستانی ام زندگی می کردم، هر لحظه دست و پا زدن برای دنبال کردن و زنده کردن شخصیت های داستان. حسی که با خواندن رویای بابل دلم برایشان تنگ شد.

*ریچارد براتیگان

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 دی 1397 ساعت: 14:26

دیشب دو یا سه شب از خواب پریدم و چند جمله به ذهنم رسید که به نظرم ایده اولیه را معنی دار می کرد. آنقدر ناهوشیار بودم که به ذهنم نرسید بلند شوم و بنویسم شان. مثل همیشه مطمئن بودم صبح یادم خواهد بود جمل

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 دی 1397 ساعت: 14:26

این روزها به تعطیل کردن خانه شعبه اهوازم فکر می کنم. ماه ها بود که احساس تعلقم را به آنجا فراموش کرده بودم. الان داشتم روایتی از زنی را گوش می دادم که از هر یک رفتگان زندگی اش چیزی مثل یک ژاکت یا گردن

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 دی 1397 ساعت: 14:26

امروز زندگی ام را به دوره های هفت ساله تقسیم کردم. دو تای اول به مدرسه گذشت، سومی به دانشگاه، چهارمی به زندگی در اهواز.، پنجمی را اینجا می گذارم. یک هفت سال را در تهران و بعدی را در یک روستا زندگی خواهم کرد. می ماند دو تا هفت سال دیگر که هنوز برنامه ای برایشان ندارم. احتمالا یکی را هم در یک کشور ارزان ول بگردم. کاش اراده اش را داشتم که هفت سال آخر را به ایرانگردی بگذرانم ولی آسان نیست. کلا زندگی ما به طور متوسط ده تا از این هفت ساله هاست.خیلی زیاد نیست.

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 دی 1397 ساعت: 14:26

ایده بهترین داستانهایی را که نوشته ام در خواب دیده ام و یافته ام، دیشب خواب یک داستان را دیدم، قهرمان داستان مهران مدیری بود! یک اشکال هولناک بیرون از خانه زندگی کردن همین است، دریافت مان محدود می شود به داستان ها و آدمهای گنده، خبرها و چهره ها. باید در ان کوچه ها هر روز راه رفت، باید داستان های واقعی و خوب را در پس کوچه های خانه پدری یافت. این هم یک جور مرگ تدریجی است، مرگی برای توانایی درک واقعیت، قطع شدن ارتباط با واقعیت. به نظرم غیر ممکن است از آن فرار کرد.

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 دی 1397 ساعت: 14:26

دلم بی نهایت برای نوشتن تنگ شده،برای داستان نوشتن، هر چیزی نوشتن. اونقدر دلم تنگ شده که حس می کنم یه تیکه بزرگ از وجودم داره کنده میشه یا فاسد میشه. از اون طرف احساس می کنم اون بخشی از وجودم که ایده ها رو جذب می کرد و پرورش می داد منجمد شده و در آوردنش از انجماد زمان می خواد. به هر حال الان از دو سال هم بیشتر شده که یه داستان جدید ننوشم. شاید به زودی نوشتن یه کار جدید رو شروع کنم هر چند با این شغل و این احوال روحی در غربت هم سخت به نظر میاد هم شایدم لازم.

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 دی 1397 ساعت: 14:26

امروز با دوستی شوخی می کردیم در مورد ایده های گذشته و ایده های تازه و جهان اولی ام. باعث شد فکر کنم به خاطر شانس یا تمرکز خودم چقدر راهم را ثابت نگه داشته ام. همان ایده ای که قبلا به چند دوست هم گفته

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 دی 1397 ساعت: 14:26

این روزها درونم اتفاقاتی در حال رخ دادن است، چیزی از جنس جوانی در حال مردن، برای پیدا کردن دریچه های جدیدی رو به زندگی در حال دست و پا زدنم. نباید قبل از بسته شدن تمام دریچه های معنی بی جایگزین بمانم. این روزها در به در دنبال این هستم که محتواهای زندگی ام را دوباره تعریف کنم. آن زرد شده های قدیمی را با همه ترس و لرزش دور بریزم و چیزهای جدیدی پیدا کنم. این روزها در درونم برایم آسان نمی گذرد، پر از زق زق کردن در نگاهم هستم.

برچسب: نویسنده: یلدا موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 20 دی 1397 ساعت: 14:26

صفحه بندی